خدا گفت: در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !


گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟


گنجشک سکوت کرد. بغض  به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود

 

نویسنده : حمیده رضایی

/ 42 نظر / 141 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

عالی بود رفیق

رها

اگر تنهاترین تنهایان هم شوم باز هم خدا با من است

گنجشک خدا

آدرس وبلاگ نویسنده ی مظلوم ای گنجشک gonjashk1389.blogfa.com

گنجشک خدا

سلام ممنون از احساس تعهدتان به قول دوستی اینها کلماتی است از طرف خدا که در دست ما امانت است

آلاله

خیلی زیبا بود التماس دعا

نغمه

fogholade bood

پ

خوش به حال گنجشک. که پر کشید تا بی‌نهایت! تا بیکران خویشم راهی دگر نمانده آغوش مهر بگشا ای راز روزگاران.................

خیلی قشنگ بود احساس میکنم جای همون گنجشکه بودم

مرسده

خدای من هرگز نگویمت دست مرا بگیر عمریست گرفته ای مبادا رها کنی

نسرین

[گل] قشنگ بودمرســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی[گل]